تبليغاتX
ஜکلبه ی کوچک قلبم ஜ

ஜکلبه ی کوچک قلبم ஜ

۩۞۩ سهم من آسمانی ست که کشیدن پرده ای آن را از من می گیرد ۩۞۩

 

 

 

 

 دختر کوچولو و پدری از رو پل می گذشتن

                 پدر يه جورايي ترسيد واسه همين به دخترش گفت : عزيزم لطفا دست منو بگير تا نيوفتي

                 تو رودخونه

                  دختر كوچيك گفت : نه بابا تو دست منو بگیر

                 پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید : چه فرقی میکنه؟

                 دخترک جواب داد : اگه من دستت رو بگیرم و اتفاقی برام بیفته هیچ وقت دستم رو ول

                نمیکنی اما...

                  اما اگه تو دست منو بگیری من من با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم بیفته هیچ وقت دستم

                  رو ول نمیکنی

                  در هر رابطه ی دوستی ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست به عهد و پیمان هاش

                 هست

                پس دست کسی رو که دوست داری بگیر به جای اینکه توقع داشته باشی اون دست تو

               رو بگیره......

نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 12:24 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

           تا آخرش بخونیییییییییییییییییین

 

امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو  بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور كنار پنچره دانشگاه ایستا ده بود و به دانشجویانی كه زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می كرد. منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه می شد.  منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی. بعد سكوتی میانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودی جدیدی ژاله هم سرشو به علامت تائید تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی كه از قدیم  میانشون بود بیدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یك عشق بزرگ، عشقی كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت .

منصور داشت دانشگاه رو تموم می كرد وبه خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول كرد طی پنچ ماه سور سات عروسی آماده شد ومنصور ژاله زندگی جدیدشونو اغاز كردند. یه زندگی رویایی زندگی كه همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقی بزرگ كه خانه این زوج خوشبخت رو گرم می كرد.

ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.

 در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دكترها از درمانش عاجز بودند بیماری ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم  برد وژاله رو كور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشكان انجا هم نتوانستند كاری بكنند.

 

بعد از اون ماجرا منصور سعی می كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش كتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر كرد منصور از این زندگی سوت و كور خسته شده بود و گاهی فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور می كرد.منصور ابتدا با این افكار می جنگید ولی بلاخره  تسلیم این افكار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده. در این میان مادر وخواهر منصور آتش بیار معركه بودند ومنصوررا برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار یه راست می رفت به اتاقش. حتی گاهی می شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.

یه شب كه منصور وژاله سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت  من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم.......  دراینجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند كه روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی كه رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختی تكیه داد وسیگاری روشن كرد  وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد .

ژاله هم می دید هم حرف می زد . منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده . منصور با فریاد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازی كردی و با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله. وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دكتر و یقه دكترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دكتر در حالی كه تلاش می كرد یقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد  از اینكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتیشو بدست آورد.همونطور كه ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم. سلامتی اون یه معجزه بود. منصور میون حرف دكتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت. دكتر گفت: اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه...

 منصور صورتشو میان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت.

فردا روز تولدش بود...

نوشته شده در شنبه 21 آبان1390ساعت 9:42 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 

 

 

و بلاخره

دیدی

رسیدی

بوسیدی اش

و تنگ اورا در آغوش کشیدی

ولی افسوس

که چه زود

لحظه وداع رسید

دلت پر گریه بود

و دوست نداشتی اشکهای وداعت را ببیند

انگار

باید از جانت دور میشدی

راستش

از همان لبخند اول دیدار

دلت لرزید

نگاه کردی

به آن سالن

انگار

دلت بهانه میگرفت

و می دانستی

همین جا که اولین نگاه است

به زودی

وداعی دلگیر داری

دوست داشتی سر

بر شانه اش بگذاری

و بباری

دلت همش بهانه میگرفت

حتی

لبانت

رمق نداشت

لحظه وداع

برای بوسه ای کوچک

تلخ

و سرد

...

 

چه شیرین بود با او بودن

و چه زود گذشت

انگار فقط یک رویا بود

و تو هنوز       

     در  حسرت دیداری

 

نوشته شده در دوشنبه 5 مهر1389ساعت 1:22 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

  آیا می دانید معنی عشق واقعی چیست؟

 

                                                                

گویند روزی در یک دانشکده ای در یک کلاس درس,استادی از دانشجویان سوال می کند که معنی عشق چیست؟
هر یک از بچه ها عشق را به گونه ای معنی می کند...
یکی می گوید عشق یعنی داشتن علاقه ی شدید به کسی و دیگری عشق را داشتن پول تعریف می کند و سومی نیز عشق را در دوست داشتن خدا خلاصه می کند
و اما دانشجوی دیگری از میان دانشجویان بر میخیزد و قصه ا را مطرحی می کند
که روزی دو زن و شوهر زیست شناس در جنگل مشغول مطالعه بودندکه ناگهان پلنگی وحشی در مقابل آنها نمایان می شود که در این لحظه مرد با دیدن پلنگ فرار می کند.
نقطه ی جالب اینکه در این لحظه همه بچه های کلاس شروع به خندیدن می کنند و می گویند عجب مرد با شجاعتی!
و اما علی قصه اش را بعد از شلوغی و قهقه ی بچه ها با بغضی سنگین ادامه می دهد که موقع فرار مرد به زنش نگاه کرده و فریاد میزند مواظب بچه ام باش !!!
چرا که این مرد می دانسته که پلنگ ها اکثرأ به صیدی که در حال فرار است حمله می کنند و او را دنبال خواهد کرد و در این حالت علی با نگاهی معنی دار خطاب به استاد و دانشجویان می گوید و من همان بچه هستم که الان اینجا هستم و در این حال سکوت سنگین و مبهمی کلاس را فرا می گیرد زیرا معنی اصلی عشق را پدر علی اثبات کرده بود 

نوشته شده در چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 17:27 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

         

      >> لبخند را فراموش نکنید

 

                                              

1. لبخند جذابتان می کند

  همه ما به سمت افرادیکه لبخند می زنند کشیده می شویم. لبخند یک کشش و جذبه فوری

ایجاد می کند. دوست داریم نسبت به آنها شناخت پیدا کنیم.

 

                                              

 

       2. لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد.


دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند.

 

                               

 

3. لبخند مسری است.

لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را هم شادتر می کنید و اطرافیان

 را مانند آهن ربا به سمت خود می کشید.

              

 

4. لبخند زدن استرس را از بین می برد.

وقتی استرس دارید، لبخند بزنید. با اینکار استرستان کمتر می شود و می توانید برای بهبود

اوضاع وارد عمل شوید.

                                           

 

5. لبخند زدن سیستم ایمنی بدن را تقویت می کند.
به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید. با لبخند

 زدن از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید.

 

6. لبخند زدن فشارخونتان را پایین می آورد.
وقتی لبخند می زنید، فشارخونتان به طرز قابل توجهی پایین می آید. لبخند بزنید و خودتان

 امتحان کنید.

 

7. لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند.
تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه

 می شود. می توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.

 

                                         

 

                    8. لبخند زدن چهره تان را جوانتر نشان می دهد.
عضلاتی که برای لبخند زدن استفاده می شوند صورت را بالا می کشند. پس نیازی به

 کشیدن پوست صورتتان ندارید، سعی کنید همیشه لبخند بزنید.

                         

 

9. لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید.
به نظر می رسد که افرادیکه لبخند می زنند اعتماد به نفس

 بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می کنند.

 

 

10. لبخند زدن کمک می کند مثبت اندیش باشید.
لبخند بزنید. حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید.

 خیلی سخت است. وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که "زندگی

 خوب پیش می رود". پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید.

 

                             

 

 

                               لبخند بزن دوست من ...

نوشته شده در یکشنبه 10 مرداد1389ساعت 1:14 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

    

  خدایا نذار بزرگ بشم...

 

                                                 

 

الو ... الو ...سلام کسی اونجانیست ؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟پس چرا کسی جواب منو نمیده ؟یهو یه صدای مهربون به گوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

بله با کی کار داری ؟

-خدا هست؟ باهاش قرار داشتم ، قول داده امشب جوابمو بده

-بگو من می شنوم ... کودک متعجب پرسید :مگه تو خدایی؟ من با خود خدا کار دارم ؟

-هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم ... با صدای بغض آلودش آهسته گفت:یعنی خدا هم منو دوست نداره ؟

فرشته گفت: نه خدا خیلی دوستت داره و مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه ؟

- بهو اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت:اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه می کنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد !

ندای صدایی در گوش وجان کودک طنین انداز شد:

 

*بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو !

-دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:خدا جون خدای مهربون ! خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم !تو رو خدا...

 

*چرا؟ ولی این مخالف با تقدیره !چرا دوست نداری بزرگ بشی ؟

 

-آخه خدای مهربون من خیلی تو رو دوست دارم ، قد مامانم 10تا . اگه بزرگ بشم مثل بقیه فراموشت میکنم ؟ نکنه یادم بره یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم ؟

 

                                                               

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمیفهمن !مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنند من الکی میگم با تو دوستم !مگه ما باهم دوست نیستیم ؟ پس چرا کسی حرف منو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخته سخته ؟مگه اینطوری نمیشه باهات حرف زد؟

 

*خدا بعد از تمام شدن گریه های کودک گفت:

آدم ، محبوب ترین خلق من ، چه زود خاطراتش را به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ! کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در دستشون جا می گرفت !

کاش همه مثل تو برای خودم نه برای خودخواهیشان می خواستند . دنیا خیلی برای تو کوچیک است . بیا ت برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی !

 

و کودک کنار گوشی تلفن ، در حالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 29 تیر1389ساعت 16:15 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 

 

 

 

زندگی شاید یک خیابان درازیست               
                    -که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

 

زندگی شاید ریسمانی ست که مردی با آن         
           -خود را از شاخه می آویزد

 

زندگی شاید                                  
طفلی ست که از مدرسه برمی گردد

 

یا عبور گیج رهگذری باشد                    
که کلاه از سر برمی دارد وبه رهگذری دیگر
با لبخندی بی معنی می گوید:
                          "صبح بخیر"

 

 

 

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی ست
که نگاه من , در نی نی چشمان تو
خود را ویران میسازد-
ودر این حسی ست
که من آنرا با ادراک ماه

و با دریافت ظلمت خواهم یافت-

آه...                                  

سهم من این است      

           
سهم من این است

سهم من , آسمانی ست که آویختن پرده ای

                          آن را از من می گیرد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 17:17 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 

عشق واقعی

 

 

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

 

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

 

 

 

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

 

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

 

 

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

 

                                                    


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 16:11 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

    

             >> چه زود فراموش شدم...

 

 

 

چه زود از یاد تو رفتم آنگاه كه دستانم از دستان تو رها شد....
مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود این همه انتظار و دلتنگی بیهوده بود !
با اینكه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم ،خیلی خسته ام ،
راهی جز تنها ماندن ندارم !


چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن مرد عاشق به عشقش نرسید !
چه زود آسمان زندگی ام ابری شد ، دلم برای آن آسمان آبی دلتنگ است ،
كه با هم در اوج آن پرواز می كردیم و به عشق هم می خواندیم آواز زندگی را ...
آرزوی دلم تبدیل به رویا شد ، تنها ماندم و عشقم افسانه شد ...
چه زود رفتی و چشم به ستاره ای درخشان تر از من دوختی ،

 

با اینكه كم نور بودم اما داشتم به پای عشقت می سوختم ،
با اینكه برای خود كسی نبودم ،
اما آنگاه كه با تو بودم برای خودم همه كس بودم !
چه زود غروب آمد و دیگر طلوعی نیامد !
هرچه به انتظار آمدنت نشستم نیامدی ، هرچه اشك ریختم كسی اشكهایم را پاك نكرد،
هرچه گوشه ای نشستم و زانو به بغل گرفتم
كسی نیامد مرا در آغوش بگیرد و آرام كند .
خواستم بی خیال شوم ، بی خیالی مرا دیوانه كرد ،
خواستم تنها باشم ، تنهایی مرا بیچاره كرد .

چه زود گذشت لحظه های با تو بودن ، چه دیر گذشت لحظه های دور از تو بودن
و دیگر نگذشت آنگاه كه تو رفتی و هیچ گاه نیامدی !
باور داشته باش هنوز هم برای تو زنده ام ،
هر گاه دیدی نیستم بدان كه از عشقت مرده ام !
چه زود فراموش شدم آن زمان كه دلم برایت خون شد ....
تازه می خواستم با آن رویاهای عاشقانه ای كه در سر داشتم تو را خوشبخت كنم ،
می خواستم عاشق ترین باشم ،
برای تو بهترین باشم ،
اما نمی دانستم دیگر جایی درقلبت ندارم ...
چه زود فراموش شدم آن زمان كه دیگر تو را ندیدم !
 
 
 
 
         
 
نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 3:17 توسط ღღالهامღღ| |

             

 

             

 

                                                                                            

                حال که این قلب خفته ام تا ابد بیدارنخواهـد شد قصه رسوایی وبیداد

                ادمیزاد هـرزه گرد را خواهم گفـت ادمیان ازجنس دروغ نفرت و ریا

                ان زمان که بی خیال ازهرحیله ای دل به عشق سپرده بودم وشور وصف

                ناگفتنی درسرداشتم تمام فکرم محبت بود وعشق ورزیدن بی ریایی وصداقت  پیشه

                کردن اما ندانستم که درپشت این ظاهره ارام ومهربان ادمیان هرزه گرد و پرنیرنگ

             درسرخودچه حیله ها پرورانده من درخیال خود سبک بال وارام مشغول خرید

             نازهای بی امان بودم اما چه ساده دل وخوش باوربودم که عـقـل ودل باخته بودم

             ندانستم که هزاران معشوق داردومن تنها بازیچه ای بیش نیستم او همه رابا هزاران

             نیرنگ برسرکوی ریا همه را با یک جمله دروغ برصفحه شطرنج مهره بازیهایش

             کرده وای برتوبه اسانی میکردی خانه یک دل راخراب ودوباره میساختی یا دل دیگر

             ازنواغاز غافل ازکارفرادی خدا حرفهایم بوی نفرت می دهد من دگردل را نخواهم کرد فدای

             عاشق پرستان به ظاهر پرفریب من نخواهم کرد وفایم رابرجفای توحرام بی دریغ

             

                     

 

من اگر فرزند نـفـریـن شده تـقـدیـرم

                                              مـن اگـر زاده ووراث یا احـساسـم

          توهـمـان ادمک چوبی شیطان صفتی

                                              کــه فـــقـــط لایـــق اتـــش زدنـــی

نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت 11:38 توسط ღღالهامღღ| |

 

                    

 

 

            مردد

                                                    

   ورق های جدا را بعد از آنکه پرپرش کردم

   میان شعله ای سوزاندم و خاکسترش کردم

    تمام خاطراتم محو گردیدند در آتش

    بجز این شعر از بس حیفم آمد از برش کردم

    خزان خود شدم تا ایمن باشم از پائیز

    گل احساس خود را با قصاوت پرپرش کردم

 

                            

     برایم انتهای قصه از آغاز پیدا بود

     که خواندن را شروع قصه های آخرش کردم

     به گوش مردمان این زمانه عشق افسانه ست

    من بیچاره اما ساده بودم باورش کردم

     مردد بود جانم از گلو بیرون رود یا نه

      طناب دار را با دست خود محکم ترش کردم

                                                            

 

نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 18:30 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 

                                                                                          

                                              

وقتی دلت خسته شــد ،

 

ديگر خنده معنايی ندارد ...

 

فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

 

وقتی دلت خسته شــد ،

 

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

 

فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !

 

وقتی دلت خسته شــد ،

 

دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ...

 

                                                      

   برای هر نکته نهایتی است

 

    و برای هر چیز پایانی

 

     گاهی تلح و دشوار مثل پایان یک عشق

 

       گاهی شیرین و بسیار ماندنی  مثل پایان یک انتظار

 

       کاش پایان هر عشق فقط مرگ باشد

 

       گرچه برای عشق واقعی هرگز پایانی نیست

 

           ღ ღ درود   بر  همه ی   باوفایان   دنیاღ ღ

 

نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 19:30 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 گل من باغچه ی نو.......مبارک

 

     

 گل من گوش کن عزیزم گلدونت داره می خونه     

 

توی کدوم باغ قشنگی                  ریشه هات زده جوونه

 

می دونم  وسعت گلدون واسه تو کوچیک و تنگ بود            

 

با تموم سادگی هات                  واسه من اما قشنگ بود

 

گل من رفتی و گلدون می خونه برات هنوزم      

 

تو به آرزوت رسیدی                          

 

 باغ خوشبختی مبارک

 

                 

 

 

     

 

اما گاهی من می ترسم که تو اونجا خوش نباشی                                             

 

نکنه غصه بیاد و گل من پژمرده باشی                                        

 

گل من خبر نداری دل گلدونت می گیره                                  

 

اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات می میره                        

 

گل من نگو که اونجا دل تو برام می گیره                

 

گل من نگو شکستی گلدونت برات می میره                               

 

نکنه لگد شه ساقت زیر پای هر غریبه                                   

 

ساده دل نباش گل من که دنیا پر از فریب                                      

 

نکنه یه وقت شکستی...آخ داره اشکام می ریزه                                         

 

نمی دونی خاطر تو واسه من چقدر عزیزه

 

                                          

نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 15:4 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

                                                           

          اگر بگم میسوزید  اگر بنویسم خونتون به جوش میاد

 اگر نگم میسوزم اگر فکر کنم میمیرم.

اگر عاشق بودید هیچوقت نمیخوابیدید

آنقدر نمیخوابیدید که کور بشید .اگر عاشق بودید اونوقت بود که با کسی حرف نمیزدید.

 چقدر سخته که یه نفرو دوست داشته باشیو بخاطر اومدن یکی دیگه

مجبور بشی کنار بکشی یا اینکه انقدر دوسش داشته باشی که احمق

بشیو خودتو بکشی چقدر سخته که یه نفرو دوست داشته باشیو نتونی تو

چشماش نگاه کنی چقدر سخته وقتی یه نفرو دوست داری و نمیتونی بینیش. انقدر سخته که اگر مدتها با پای برهنه روی یخ ها راه بری بازم زجرشو نکشیدی.

 

 

 

 نمیدونی چقدر سخته که کسی رو که عاشقشی ندونه دوسش داری ندونه که اگر جونش در خطر باشه حاضری هر کاری براش بکنی حاضری جون خودتو فداش کنی بدون هیچ منتی بخاطرش خاک قبرو برای خودت بخریو بخاطر اون کفن جسم بی جونشو در بیاری تا جون بگیره ولی یه نفر اون پارچه ی سفیدو باید بوشه با کمال میل و با افتخاربخاطر اون میوشیش و بدون گفتن حتی یک کلمه و بدون هیچ اعتراضی جای اونو توی قبر میگیری.

ای کاش همه میدونستن چه کسایی عاشقشونن.ای کاش میشد به

 معشوقه ها بگیم که چقدر دوستون داریم چقدر میتونیم برای شما و بخاطر

 شما سختی رو تحمل کنیم.حاضریم یک عمر زندگی رو برای هموار کردن

راه زندگی شما فدا کنیم.ای کاش همه ی دنیا مال ما بود و میتونستیم

همشو به پای شما بریزیمو بگیم هر چند کمه ولی از ما قبول کنید.ای کاش

 میشد آدما انقدر بدون کلک زندگی کنن که یه عاشقم بی عشق از دنیا نره

 و هر کس به هر جا که دلش میخواد پرواز کنه و تا خود عرش خدا بالا بره و

 به خدا بگه دوستت دارم و ازت ممنونم که این عشق را به من دادی تا به

 همراه اون زندگی کنم و معنای حقیقی زندگی رو درک کنم تا دیگه نگم

خدایا منو از این دنیا ببر و راحتم کن.یادتون نره که چقدر ما عاشق شما

هستیم و شما بعضی وقتها به ما نگاهم نمیکنید.دوستتون داریم و ای کاش

میشد تا با هم پرواز رو یاد بگیریم و تو آسمون به هم نگاه کنیم و بگیم

دوستت دارم ای همیشه بهار  من.                             

نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت 13:51 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 

                                    امشب هوای ساحل روحم چه بی ریاست                               
رویای او غم از دل من پک کرده است
اندوه دوری از تپش یک نگاه ناز
دل را به رسم عاطفه نمنک کرده است
یادش به خیر دسته گلی از صداقتش
در لابلای شهر وجودم نشسته بود
دست مرا به رسم وفا سبز می فشرد
دستش اگر چه
از غم یک عمر خسته بود
او رفت و کوچه های غریبانه زمان
در یک سکوت خسته و معصوم مانده اند
گل های سرخ عاطفه هم بی حضور او
در گردباد حادثه مظلوم مانده اند

از پشت آرزوی تمام بنفشه ها
ناگاه یک فرشته به فریاد دل رسید
دستان آسمانی خود را به رسم عشق
 بر گونه غریب گل اطلسی کشید
احساس جز شکفته شدن آرزو نداشت
یک بار دیگر از تپش عشق خیره ماند
باران گرفت و نغمه موزون لطف او
یک صفحه از کتاب صفا را دوباره خواند
از آن زمان بهار دلم جور دیگریست
یک جای آن حضور شکوفای انتظار
جای دگر بلور شکیبای شبنم ست
اما اگر بنفشه زیبای من نبود
ایا کسی به کوچه احساس می رسید
ایا صدای غربت این روح خسته را
نیلوفری نجیب و صمیمانه می شنید
باران لطیف و پر تپش و مهربان ببار

 

زیبایی ات تداعی تصویر ماه اوست
تنها عبور آبی تو در دل زمان
گویای عشق پک و دل بی گناه اوست
ای آسمان آبی قلب بهاریت
تا بیکران شهر صداقت پناه دل
ای چتر غنچه های شکسته ز درد عشق
ای چشم تو امید گل بی گناه دل
رویای عاشقانه پیوند با دلت
زیباترین تجسم پایان خستگی ست
نبض لطیف عاطفه ات تا ابد رساست
این اوج روشنایی دنیای زندگی ست
باران مهربانی از دوردست عشق
بر روح پک یاس امیدم چکیده است
فریاد انتظار مرا از گلوی عشق
حتی افق به رسم تواضع شنیده است
عطر عبور آبی ات از ک.چه باغ عشق

گلبوته های یاد مرا ناز می کند
نیلوفر غریب نگاهت از آسمان
چشمان انتظار مرا باز میکند
نقاشی نگاه صمیمانه ات هنوز
مانده میان یاسمن آرزوی من
چشمان تو خلاصه اوج پرنده هاست
 و قصه ایست از عطش جستجوی من
تو رفتی و نگاه تو از شهر دل گذشت
من در حریم عاطقه پروانه ام هنوز
در باور حقیقت بی انتهای عشق
مجنون ثفت به یاد تو دیوانهام هنوز


نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 18:35 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 

 

 

                           

خداياميشنوی؟!!!                  

             

به حرفام گوش ميدي...مگه نه!!!

 

-خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است .

-خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارم دوست داشته باشم .

-خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.

-خدايا بر من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم .

-خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن .

-خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن .

-بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم .

-خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن .

-خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که  از تو کسي را بر اين کار قادر نيست .

-خدايا شکّم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.

-خداوندا با من چنان كن كه در خور مقام پادشاهيت باشد نه در خور مقام پست دنيايي من. 

 

    ღ  ღღ  ღ   ღღ   ღ

 

چند نكته براي فردايي بهتر        

 

       

در راه رسيدن به اوج با مردم مهربان باش چرا كه هنگام سقوط با همان مردم رو به رو خواهي شد .

كودكان به آنچه مي كنيد بيش از آنچه مي گوئيد توجه دارند .

عادات بد، رختخواب گرم و راحتي هستند كه خزيدن به درون آن آسان و خارج شدن ازآن دشوار.

شكست فرصتي براي شروع مجدد و هوشمندانه تر است .

درد ورنج اجتناب ناپذير است ولي بد بختي و بيچارگي انتخابي است .

 

نگراني جريان باريكي ازترس است كه اندك اندك درذهن جاري مي شود و اگر تقويت شود كانالي ميسازد كه هر فكر ديگري را خشك مي كند.

اعتماد به نفس هميشه حاصل درست عمل كردن نيست بلكه نتيجه نترسيدن از اشتباه است .

چهار چيز برگشت نا پذيرند:  جمله خارج شده از دهان ،  تير رها شده از كمان ، زندگي گذشته و فرصت هاي از دست رفته.

ترس گرچه خالق نيست اما مي تواند از هيچ ؛ چيزي بيافريند.

 

خدمتي كه به خود مي كنيم در درونمان مي ميرد ولي آنچه براي ديگران انجام مي دهيم فنا ناپذيراست.

گرماي يك دوست در كنار شما مي تواند به مراتب بيشتر از يك كت گرانقيمت باشد.

درآرزوي كاري مطابق با توانتان نباشيد تواني مطابق با كارهايتان ارزو كنيد.

كسي كه به خاطر شما دروغ مي گويد به شما نيز دروغ خواهد گفت.

كسي كه نمي خواهد با خار سرو كار پيدا كند به دنبال گل نمي رود.

سريع فكر كنيد ولي آهسته سخن بگوئيد.

 

هنگامي كه خود را در مشكل  غرق مي كنيد احتمال يافتن راه حل بسيار ضعيف مي شود.

سه چيز روح شما را محدود مي كند:  منفي بافي ، پيش داوري  وعدم تعادل.

مشكلات فرصت هايي هستند در لباس كار و تلاش 

 

                                                                     

         ذهن باز هر در بسته اي را مي گشايد.

اگر مي خواهيد ديگران راز شما را فاش نكنند نخست خود حافظ آن با شيد.

پيش ازآانكه دست به اصلاح بزنيد مطمئن شويد كه مسائل را درست شناخته ايد.

غصه خوردن برنداشته ها ، هدر دادن داشته هاست.

آنچه با خشم آغاز مي شود با شرم پايان مي پذيرد.

خنده بهترين راه رهايي از ترس و تنش است.

با تضعيف قدرتمند نمي توان به ضعيف قدرت بخشيد.

انسان بركه اي است كه بدون تغيير مداوم مرداب خواهد شد.

اجازه ندهيد نا اميد ي هاي ديروز بر آرزوهاي فرداي شما سايه افكنند.

زندگي يك بازتاب است هر چه بفرستيد همان برمي گردد.

آنچه را كه نمي توان تغيير داد بايد تحمل كرد.

از شكست درس عبرت بگيريد مغلوب آن نشويد.

نفرت اسيدي است كه بيشتر به ظرف خود صدمه مي زند تا جايي كه برآان مي ريزيد.

گرسنه هيچ وقت نان را بيات نمي بيند.

مشكلي كه با پول حل شود مشكل نيست هزينه است.

ترس هايتان را براي خود نگهداريد ولي شجاعت تان را با ديگران تقسيم كنيد.

و بالاخره آگاه باشید که دل تنها با یاد خدا آرام می گیرد

 

تنها مقصود ما در زندگي عشق ورزيدن به يكديگر است اگر از عهده اين مهم بر نمي آييم حداقل بكوشيم تا يكديكر را نيازاريم .

آبی و قدرتمند باشید

 

نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 17:39 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 

        

            ღღ برای همه ی اونهایی که بی تقصیرندღღ

 

         تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند

         تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست

         و عهدهایی که کسی آنها را نبست

 

                                      

 

  ازت می خوام اگه یه روز تو این دنیا نبودم فقط یه بار پنجشنبه بیای رو سنگ قبرم بشینی

  و باهام حرف بزنی.

 

  آره نمی تونم جوابتو بدم, ولی می تونم کنارت بشینم و گوش کنم , این دنیا که قسمت نشد

  یه بار کنارت بشینم و سرم رو شونه هات بذارم و یه دل سیر گریه کنم. ولی اون موقع  راحتر می تونم این کارو بکنم.

       چون نه صدامو می شنوی نه اشکامو می بینی.

 

  شاید بعد مرگم روزگار عوض شه و دست دوستی باهام بده نمی دونم...

 

  دوستای گلم الان فکر می کنین دیوونه شدم ولی نه , به خدا حالم خوبه.

  ولی خیلی کم مونده بود از دست من و این حرفای خسته کننده ام راحت شین , شاید

  باورتون نمیشه که خدا خواست ...و اون دوباره منو برگردوند.نمی دونم چه کار ناتمومی دارم

  که خدا خواست زنده بمونم.

 

  خیلی وحشتناک آدم مرگو جلوی چشماش ببینه , بعد اتفاقی که برام افتاد بدنم سرد بود.

 

   از ترس مات مونده بودم , ولی نمی خوام هیچ وقت فراموشم بشه چون اینطوری شاید

   کمتر مرتکب اشتباه شم.

 

   ولی خیلی دوست دارم این اتفاق بیفته و عکس العملش رو ببینم...ببینم که با شنیدن

   خبر شونه هاشو بالا می ندازه و یه نیشخند می زنه و حالا اگه لطف کرده باشه زیر زبونش

   می گه خدا رحمتش کنه.

  

                               

 

                    اولین نگاه , اولین کلام , اولین قرار

                    آخرین نگاه , آخرین کلام , آخرین قرار

 

                                                                        خوب یادم است

 

                   تنهایی , دلتنگی , بی کسی

 

                                                                       همراه من است

 

                   گریه , بغض

 

                                                                      یار من است

 

                  تکرار نام خدا تنها کار من است

                

                    رفیق تنهائیم , تنها خدای من است

                  جواب خدا به نامه های من سکوتی بیش نیست

                  می دانم که دوست دارد صدایش کنم

                  همیشه صدایش خواهم کرد.

 

نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 12:19 توسط ღღالهامღღ| |

 

                                                              

 

 

 

 

                                                                    خیال خام

 

دلم رو به تو امانت دادم

      می تونم ازت جدا شم

          ولی دلم پیش تو می مونه

 

   بینمون فاصله هاست...نمی تونیم با هم باشیم...باید جدا شیم

 

      عاشق یه نفر می شی و اون عاشق تو نمی شه

          و می ره عاشق یه نفر دیگه می شه

          و یه نفر دیگه هم عاشق اون نمی شه

 

      گریه می کنم اما خیلی آروم نمی خوام کسی ببینه

         می دونی بدون تو نمی شه زندگی کرد...حقیقت رو می دونی

                بدون تو نمی شه می دونی...یکی یه دونمی...حقیقت عشقمی

                                                          بگو بدون تو می شه نفس کشید؟؟!!!

                                              

       اگه یه آه بکشم

            کوه گریه اش می گیره

                       دلم گریه اش می گیره

                                 تو گریه می کنی؟؟!!   تو گریه می کنی یکی یه دونم ؟؟!!!!

 

   تلخی های زندگی مثل یه چهار دیواری محاصره ام کردن

   می خوام رها شم حتی اگه این درد تموم نشه

   کسی نشنوه...کسی ندونه که زندگی بدون تو منو تباه می کنه

 

       زندگی کردن آسونه مگه ؟!!!

  دلم آتیش می گیره

       احساس بی تو موندن

   آزارام می ده

                                نرو ...دور نشو ... به عقب برگرد... برگرد

 

           دلم صبر کن البته یه روز مییاد

                     این دستایی رو که دراز کردی یه روز حتمأ می گیره...صبر کن

 

                 خیال خامِ... اونی که می خواست برگرده هیچ وقت نمی رفت

نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 18:4 توسط ღღالهامღღ| |

                                   

 

 

 

 

       ·.¸(`'·.¸* تنهاییمو نمی بینی*¸.· '´)

 

                                                                      

وقتي مردم  دور و برم شلوغ نشه
مي خوام باهاش
خلوت بكنم
دسته گل از دستاش بگيرم
به جشن سالگردم
دعوت بكنم
وقتي مردم كنار بايستيد هول نكنيد
مي خوام رنگ
چشاشو خوب ببينم
اون چشايي كه از گريه سرخ شده
براي آخرين بار عكسي ازش بگيرم
وقتي مردم شما همه بريد
بذاريد اون تنها
پيشم بمونه
در گوشم گفته براي آخرين بار
مي خواد قصه ي خواب خوشو  بخونه
وقتي مردم بگيد چيزي رو جا نذاره
هر چي داده ازم پس بگيره
دلي را كه داده از جاش در بياره
جاي زخمش چند تا
بوسه بچينه
وقتي مردم هر دومون اشك مي ريزيم

رومونو به خدا مي كنيم يه چيزي بهش ميگيم

اي خدا
مواظبش باش زياد غم نخوره
عاشق بود
ببخشش اگه بهت بر نخوره

 

                      

 

                                                                     

 

             نزدیک می شوی به من

                        فرسنگها در من فرو می روی

                                          در من خانه می کنی

                                                           در من حضور می یابی

                                             لحظه به لحظه

                                    هر جا و هر کجا

                                     درون انگشتهایم جاری می شوی

               سطر سطر خاطراتم را می نگری

                                روی لبم می نشینی

                خنده می شوی
 
                                                       حرف می شوی

                                           دلم که می گیرد

 

                                          

                از چشمهایم می باری

                                         ای که دیدنت را یکبار

                                           تنها وقت رفتنت دیده ام

                                              کیستی؟

                                                       کیستی تو؟

                                            کیستی تو که این همه

                                        در من می تابی

                                         بی آنکه کاسته شوی

                                       بی آنکه غروب کنی

                                                 کیستی؟

                                                کیستی تو که این همه

                   سزاوار حرفهای عاشقانه ای

                                            کیستی تو که دیدنت زندگی

                                                رفتنت مرگ است

                                               در من بمان


                                                               از هنوز تا
همیشه

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 11:40 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 

 

            ღ♥ღ تقدیم به همه ی عاشقای دنیا ღ♥ღ

 

                                  

                                                                            

 

                         یه روز بغض گلوم را گرفته بود میخواستم گریه کنم ولی این بغض لعنتی نمی شکست اونروز گذشت با همون بغض کوچیک توی گلو.

 

 فردا بازم همون بغض توی گلوم بود ولی نمیدونم چرا نمی شکست چند روز گذشت هر روز که میگذ شت بغضم بزرگتر و بزرگتر میشد نمیفهمیدم این بغضم از چی بود نمی فهمیدم

 

این بغضم از چی هر روز بزرگتر و بزرگتر میشد یه سال گذشت یکسال و نیم, داشت 2سا ل میشد این بغضم اونقدر بزرگ شده بود که دیگه قادر به حرف زدن نبودم نمیتونستم حرف بزنم که بالاخره خدا کمکم کرد تا بفهمم این بغض لعنتی از چیه

 

یه روز شد که ازم پرسیدی منو دوست داری ؟

 

این جمله ات باعث شد اشکی که نزدیک چند ساله توی چشمامه و داشت خشک و نا امید میشد سرازیر بشه نمی دونستم چه طوری جوابت را میدادم نمیدونستم باید چی بگم

با خودم گفتم چرا جوابش را نمیدی چرا نمیگی براش میمیری چرا بهش نمیگی همه ی زندگیت اونه چرا بهش نمی گی دیوونه اشی خواستم بهت بگم تموم زندگیمی ولی نتونستم می ترسیدم میترسیدم که این دنیای نامرد یه بار دیگه عقده هاش را روی سر من خالی کنه

 

میترسیدم بهت بگم و روزگار نامرد حسودیش بشه و تو را از من بگیره ولی با خودم فکر کردم گفتم خدا خواسته که تو از من همچین سوالی را بپرسی پس من هم از همون کمک میگیرم آره من از خدا کمک خواستم

از اون آسمونی خواستم که یه نیمچه از اون نگاهاش را الان به من بندازه ازش خواستم کمکم کنه. آره خدا کمکم کرد اون صدام را شنید اون بهم توان داد که بتونم بهت بگم دوستت دارم آره من بهت گفتم

 

 دوستت دارم  و نمی تونم هم تا آخر دنیا فراموشت کنم آره من بهت گفتم که دوستت دارم د یگه راحت شده بودم حتی دیگه برام فرقی نداشت که تو بری یا بمونی چون همون لحظه ای که راز قلبم را بهت گفتم از خداخواستم که تو هیچ مو قع ا ین راز را فاش نکنی

 

  چون از خدا خواسته بودم خیالم راحت بود که اگه تو هم از پیشم رفتی  اون  خواسته خیالم راحت بود اگه رفتی یکی اون بالاها هست که از همه بیشتر مواظبته از اون موقع به بد دیگه هیچ بغضی توی گلوم نبود بلا خره اون بغض لعنتی شکست و از اون به بعد فهمیدم که اون بغض چی بوده

 

فهمیدم که چرا روز به روز بزرگ و بزرگتر میشد چون روز به روز بیشتر شیفته ات میشدم و اگه روز اول یه تکه از بدنم بودی ولی حالا تیکه تیکه ی بدنم شده بودی به خاطر همین این بغض نمی شکست این بغض بغضی نبودکه  با اشک بشکنه چون خیلی اشک میریختم که این بغضم بشکنه ولی با اشک ریختنم برای تو بغضم دو چندان میشد حالا دیگه بغضی ندارم حالا هر بغضی راه گلوم رابگیره میتونم با فکر کردن به تو بشکنمش چون توبا اون سوالت تیشه ای بهم دادی که میتونه هر بغضی را بشکنه

 

 تو با اون سوال کمکم کردی که بهت بگم دوستت دارم

حالا میفهمم چرا میگند خدا عاشقا را دوست داره چون حرفشون را زمین نمیندازه خوش به حال عاشقا من که هنوز عاشق نشدم چون نمی خوام از دستت بدم من فقط ا ینا میدونم اگه من عاشقت نشدم ولی دیوونه ات شدم اینا هم بدو ن که من همیشه تو را به خدا میسپارمت همیشه

 

به خدا میگم خدایا مواظب تکه تیکه ی [تمام] وجودم با ش

 

اینا تقدیم میکنم به همه عاشقا ی دنیا وکسی که  تمام وجودم را گرفته (ولی اون این وبلاگ را ندیده)

اینا حرف دلم بود که توی دفتر وبلاگم نوشتم من بهش گفتم دوسش دارم 

 برام دعا کنید که اون عشق من را با تمام  وجود درک کنه حالا که فهمیده دوسش دارم رفت و پشت سرش رو هم نگاه نکرد

اگه دیگه بهم نگاه نکنه من هم بدون نگاه اون نمیتونم  فقط برام دعا کنید بچه ها

 

                   

                                         

       

ای عاشقا به چه دل بسته ایند به چه چیز این ادما دل بسته ایند مگه اونا هم بنده های خدانیستند ای خدا معشوق های ما را چگونه آفریدی چگونه ما را آفریدی که عاشق

بنده هایت شویم

ای عاشقان جهان می خوام یه قصه ای براتون تعریف کنم

درراه عشق قدم میزدم که یه چیز خیلی خیلی خیلی زیبا اومد جلو و سلام کرد من بهش گفتم تو کی هستی تو چی هستی که به من گفت من زیبایی هستم زیبایی ا ی که خیلی از ادمهای این دنیا عاشقم میشند من که اصلا نمیتوانستم حرفی بزنم چون فقط به زیبایی نگاه می کردم با خودم گفتم که واقعا مردم این دنیا باید عاشق همچین چیزی شوند چند ماه گذشت که یه دفعه احساس کردم دیگه عاشق زیبایی نیستم چون دیگه برام عادی شده بود که تصمیم گرفتم زیبایی را رها کنم وبه راه غشق ادامه بدم .

توی راه چیزی دیدم اون اومد جلو و به من سلام کرد من هم جوابشو دادم و گفتم تو کی هستی ؟ اون هم صادقانه به من گفت که من صداقتم خیلی از شما ها عاشق صداقت ادما میشوید من دست صداقتو در دستم گرفتم و بوسه ای از عشق نثارش کردم بعد از چند ماه صداقت کم کم بی رنگ شد و به من گفت به همه ی عاشقای دنیا بگو که هرگز صداقتشون را رها نکنند و تا آخر عشقشون دست صداقت را رها نکنند من باز نارحت با صداقت خداحافظی کردم ودوباره پا در راه عشق گذاشتم .

در راه وفا رادیدم که در کنار معرفت ایستاده بود کمی که جلو رفتم دیدم که هر دو آنها دارند با تنهایی و جدایی جنگ می کنند کمی که انجا ایستاده بودم جنگشان تمام شد ولی با پیروزی خوشحالی و معرفت و وفا و با پیروزی این دوانگار من هم پیروز شدم رفتم جلو و با معرفت و وفا دست دادم آنها به من گفتند که هرگز نگذار ما دروجودت از بین برویم چون ما هستیم که ریشه ی عشق را محکم میکنیم این حرف را زدند و هر دو وارد وجود من شدند .من هم دیگر نگذاشتم تنهایی در وجودم غلبه کند .

حال سالها است که وفا ومعرفت با هم در وجودم ریشه ی عشق را محکم کرده اند و حال عشق به درختی پر بار با زیباترین میوه ها تبدیل شده میوه هایی چون : مهربانی . محبت . و...................

ولی هنوز به دعا یتان نیاز دارم

نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 17:40 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 

 

                  
تنها یاد توست که در تنهایی مطلق به دادم میرسد.
            
      تنها یاد توست که دنیای پر تلاطم مرا آرامش میدهد

,هر گاه از همه کس دلگیر میشوم,هر گاه از دنیا فاصله میگیرم

فقط و فقط تو می مانی و یادت.

آنگاه است که من از خود نیز جدا می شوم و

آسوده و فارغ از دنیا به سوی تو می آیم.

پس رویت را از من مگردان الهی

 

 

آنکه می گوید دوستت می دارم                     

خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است

                         ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان تو, هزار قناری خاموش در گلوی من

                                                   عشق را کاش زبان سخن بود

 


آنکه می گوید دوستت می دارم                   

دل اندوهگین شبی ست که مهتابش را می جوید

                 ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست, هزار ستاره ی گریان در تمنای من

                                                   عشق را کاش زبان سخن بود

نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 12:28 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 

 

 

                                                           

 

 

                                           اگر پرواز مرد,بادبادک ها نمیمیرد
          
                               عروسک باش و ساکت شو,عروسک ها نمیمیرد

                                        در میان باد و طوفانهای هوهوکش

                                  اگر جالیز ویران شد,مترسک ها نمیمیرد

                                        در ای مرداب اگر مرغابیان مردند

                         بدان صیاد... 

                                                         کینه های
              
                                    جوجه ارکها
                     
                     نمیمیرد.

 

                      

 

                    

           

               

         نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم                  

گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم

              دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من                       

اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم

            گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم                       

شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت ميكنم

           رفتم كنار پنجره ديدم تو را ،با... بگذريم                        

 چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم

               من عاشق چشم تو ام ، تو مبتلاي ديگري                         

دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم

               تو التماسم مي كني جوري فراموشت کنم                       

با التماس ولي تو را به خانه  دعوت   ميكنم

                  گفتي محبت كن برو ،باشد خداحافظ  ولي                        

رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم


نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 11:2 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 

 

 

                               

          

               

امشب به سوگ آرزوهايم نشسته ام و در غم نبودنت اشك فراق مي ريزم...

 

امشب شمع حسرت آرزوهاي بر باد رفته ام ذره ذره اب ميشود...

 

امشب براي مرگ آرزوهايم لباس سياه پوشيده ام ...

 

كاش امشب كسي براي عرض تسليت به خانه دلم مي آمد...

 

كاش امشب تو بودي و دلداري ام ميدادي و دفتر كال آرزوهايم را ورق ميزدي ...

 

اما...

 

اما افسوس كه تو نيستي و زندگي بي تو قشنگ نيست....

 

 

                           

می روم خسته و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا میروم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم

ز تو ، ای جلوهُ امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمهُ جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق ، آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل

 

نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 10:17 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 

                                           

 

                                      

یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن

تو باشی منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم

که سردم نشه نلرزم

می دونی ؟

تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار

پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکیه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردی

بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره

چشماتو می بندی

بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟

می گی : آره

و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه می گی

یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه

می دونی ؟

می خوام رگمو بزنم

چون دست چپ...یه حرکت سریع.. یه جمله ی عمیق بلدی ؟

نه وای !!! تو که نمی بینی

و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستی  نمی بینی .....

من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی
بینی که


سریع می برم

نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و

نمی بینی که دستم می سوزه

من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی

تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی

 من دارم دستمو نگاه میکنم

دست
چپمو.....خون ازش میاد

می دونی ؟

دستمو
می ذارم رو زانوهام

خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها

مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است

نمی بینی .....

تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده

محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه

می بینی که نا منظم نفس می کشم

تو دلت می گی آخی............

نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی

سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم

چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟

می ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن

ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گریه نکن

من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدی

تو خیلی گریه می کنی

دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

باشه ؟

من مردم ولی تو باورت نمی شه

تکونم می دی که بیدار شم

فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم

می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی

اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده 

نداره

من مر دم ... ولی برای تو زنده ام

پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن

می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟

دوست دارم

نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 13:35 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 عشق در جاهایی پل میزند که غیر ممکن... ممکن میشود

      اینم از بابا لنگدراز این خانم

 

            

            

                            

نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت 13:46 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

                      

         

   تا وقتی کنار هم هستیم و نفس میکشیم قدر همو نمیدونیم"وقتی از هم دوریم برای هم ارزوی خوشبختی میکنیم...ولی وقتی یکیمون راهیی خاکهای سرد گورستون میشه تاسف اینو میخوریم که...چرا روزایی که با هم بودیم قدر همدیگه رو نمیدونستیم و روزهایی که جدا از هم بودیم به فکر با هم بودن نبودیم!!!!!!!!

ولی چه فایده خاکها هیچ وقت کنار نمیرن

 و اون دیگه هیچ وقت زنده نمیشه

 

> تو رو خدا بیایین تا وقتی زنده ایم قدر همدیگه رو بدونیم<

 

 

نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت 8:30 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 

                                 

      برايت خاطراتی بر روی اين دفتر سفيد نوشتم;

كه هيچ كسی نخواهد توانست اين چنين خاطرات شيرينی را;

برای بار دوم برايت بازگويد.

چرا مرا شكستي؟ چرا؟

اشعاری برايت سرودم;

كه هيچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند.

چرا تنهايم گذاشتي؟ چرا؟

چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفيد;

با باقی مانده ی وجودم نگاشتم.

چرا اين چنين كردی با من؟ چرا؟

زيبا ترين ستارگان آسمان را برايت چيدم.

خوش بو ترين گل های سرخ را به پايت ريختم.

چرا اين چنين شد؟ چرا؟

 

من كه بودم؟

كه هستم؟

به كجا می روم؟

 

 

تو رو هرگز نمي بخشم
تو واسم يه خواب تاری
مثل لحظه هاي رفته
تو برام ارزش نداری

تو رو هرگز نمي بخشم
واسه عمري كه شكستم
مگه اين گناه من بود
كه به پاي تو نشستم

تو برو با اون غريبي كه تو قلبت لونه داره
عشق تو مي برم از ياد كه برام فايده نداره
تو به هركسي رسيدي لبا تو خندون كردی
آخرش سير شدي و چشمش و گريون كردی
تو به هر كس رسيدي قلبت و پيشكش كردی
من عروسك نمي خوام عشق و بي ارزش كردی

تورو هرگز نمي بخشم
واسه عمري كه شكستم

 

نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت 8:20 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

        

                         فکرشو کردی ...

 

                               

                                                

                                من نباشم کی تو رویا , موهاتو ناز میکنه؟ 

     کی با  بالای شکسته با  تو پرواز میکنه؟

       راس بگو من نباشم اخمای پیشونیتو

     کی میاد دونه دونه با حوصله باز میکنه؟

     من نباشم کی می شینه تا سحر بالای سرت؟

     کی می یاد برداره اشکو از رو چشمای ترت؟

     من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره؟

    کی میاد دنبال تو , تو رو تا خورشید می بره؟

    من نباشم کی می گه همیشه حقا با توا؟

    واسه چشمای تو جون می ده پشت پنجره؟

     کی میخواد تورو مث من تو تموم زندگیت؟

     من نباشم کی بهت می گه بازم عاشقتم؟

        اگه حتی دلمو بشکنه و برنجونه

      من نباشم کی کلافت میکنه با سوالاش؟

        کی تو رو بهم می ریزه,با بیان خیالش؟

        ولی بی انصافیه,اینم بگم, من نباشم

         کی تو نامه جای اسمت ماهو میذاره بالاش؟

        من نباشم کی میاد انقدرفکرشو کردی... برات دعا کنه؟

         هرچی برگردونی روتو,باز تورو صدا کنه

      من نباشم اگه حس کردی یکم غریب شدی

       از یه عاشق یا یه شمع سوخته بی نصیب شدی

          بنویس رو کاغذ و بده دس باد بیاره

        بنویس فقط تویی چون دیگه بی رقیب شدی

         من میام و با التماس بهت میگم دیگه بمون

          اگه پای کسی تو زندگی ما وا نشه

          می تونیم با هم بریم تا هفت تا شهر اسمون

           من نباشم بخدا قدر تو رو نمی دونن

           دوس دارن باهات بسازن ولی نمی تونن

             من میرم تا که نباشم ولی یه چیز رو بدون

             اونا هیچ کدومشون آخر باهات نمی مونن

                                     

نوشته شده در شنبه 2 تیر1386ساعت 18:7 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 

                               

ماه من غصه نخور مثل من و تو فراوونه

 

خيلی کم می شه کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گريه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل؛مال اشک شبای ماست

خدا رو چه ديدی شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز

باغچمون غرق گلای ناز و عاشقه هنوز

ماه من غصه نخور شمدونيا صورتين

دلايی که بشکنن چون عاشقن قيمتين

ماه من غصه نخور سبک می شی بارون بياد

توی عاشقی بايد نترسيد از کم وزياد

توی اين قصه دلا يه وقتايی عروسکن

کار دنيا همينه ؛تولد و مردن داره

زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره

به نتيجه می رسه آخر يه روز عبادتت

ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو

خيليا با زخمای عاشقی آشنان مثل تو

اونی که غصه نداشته باشه ؛آدم نمی شه

ماه من غصه نخور حافظ واست وا می کنم

شعراشو می خونمو تورو مداوا می کنم

ماه من غصه نخور دنيا رو بسپار به خدا

هردومون دعا کنيم؛توهم جدا منم جدا
 
 

طرف صحبت من کساییه که ادای عاشقا رو در میارن

بهشون میخوام بگم چه سود و منفعتی براتون داره

وقتی به کسی به دروغ ابراز علاقه می کنین

به دروغ میگین که میمیرین براش

به خدا خیلی بده این کارا

اصلا فکر نمی کنین که اون کسی که بهش میگین دوستش دارین

واقعا این حرفتونو باور کنه ،

و به شما وابسته بشه ،

شب و روز نداشته باشه .

باور کنین من دیدم (البته در میان دوستان و آشنایان) این جور آدمها رو  که در یک زمان به چندین نفر ابراز علاقه می کنن و

خیلی هم پر رویانه وقت ازدواجشون  دنبال یه کسی هستن که

متین باشه

سر به زیر باشه

تا به حال هم با هیچ کس دوستی چیزی نشده باشه

خیلی ازشون متنفرم خیلی

تا آخر عمرم عشق هیچ کسی رو باور نخواهم کرد

چون اونجور آدمها عشق و عاشقی  رو بدنام کردن

و وقتی هم یکی پیدا بشه و واقعا آدم رو دوست داشته باشه

دیگه کی باورش میشه  

 
 
 
نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 9:30 توسط ღღالهامღღ| |

 

 

 

 

                              

   نمیدونم باید چی بگم...

همه حرفهام دارن تو دلم خفه میشن

  باورم نمیشه به این زودی فراموشم کرده باشی...

  انگار اصلا تو زندگیت وجود نداشتم ...چقدر سنگدل...چقدر بیرحم...

  وقتی به روزهای با تو بودن فکر میکنم میبینم چقدر خوشبخت بودم چقدر لحظه های شیرینی

  را با تو گذراندم و حالا... افسوس که دیگه هیچوقت تکرار نخواهد شد...

  حاضرم تمام عمرمو بدم فقط یکبار دیگه فقط یکبار دیگه یک لحظه از اون روزها رو داشته

  باشم .اما  افسوس...................

 

                               

دل من گرفته    پر غصه شده

تو که می گفتی دل من و تو به هم راه داره

اما دیگه خیلی وقته که دل تو صدای آه دل منو نمیشنوه

 

سنگدل

 

امشب خدا دلم گرفته یه کاری بکن خدا یه وقت امشب دلم نترکه

  امشب داغونم خدا بزرگی ای خدا من دیگه فقط تورو دارم خدا

  امشب خدا کاش پیشت بودم برای همیشه باهات بودم

  امشب اگه صداتو میشنیدم خداشاید یه کم دلم آروم میگرفت

  امشب خدا بدطوری دلم هوایی شده دلم پره خدا پر از خون

  امشب خدا کاش میشد منو به آرزوم میرسوندی اونوقت شاید این دلم...

  امشب خدا دلم تو قفسه کاش میتونست این دل غمگین پر بکشه

  امشب دل افسرده من ازت معجون میخواد مرهم میخواد تا کمی آروم بگیره

  امشب دلم میخواد با شراب تو از این دنیا بیرون بیاد

  امشب خدا ...امشب...........................

نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 2:15 توسط ღღالهامღღ| |

Design By : Night Melody